خیال پدر...


شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال
 
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود


       در گوشه اتـــاق فرو رفته در ســـکوت

       رویای عمــر رفتــه مرا پیـــش دیده بود


درعــــالم خیال به چشــــم آمدم پــــدر
 
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود


     موی ســـــیاه او شده بود اندکی سپــید

     گویی سپیــده از افــق شب دمیــده بود


یاد آمـــدم که در دل شب ها هـــزار بار

دست نوازشم به سر و رو کشــیده بود


      از خود برون شدم به تماشـــای روی او

     كی لــذت وصــال بدین حد رسیــده بود


چون مـــــــحو شد خیال پدر از نظر مرا

اشـــکی به روی گونه زردم چکیده بود...