پرنده پائیزی
در جمـــــع من و اين بغــــــض بيـــــــقرار جــــاي تـــو خـــالي...
من زنم من و تو پشت یك میز چوبی مینشستیم و آن میز چوبی در كافهای ساحلی بود و آن ساحل در سرزمینی ممنوع كتاب را سوزاندند و از خواب بیدارمان كردند نه تو بودی ونه من ما قهرمانان پوشالی یك داستان بودیم .... کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد، ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد، وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی ""فروغ"" کودکی هایم اتاقی ساده بود رستني ها كم نيست من و تو کم بودیم، خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم من و تو کم گفتیم، من و تو کم دیدیم، ما به اندازه ما میگوییم کم نه که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی،زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث قیصر امین پور بارویای سقفی برای همه به باغهای کودکی ام سرمیخورم. به کوچه باغ ودیوارگلی که باهمه ی کوتاهی مرا ازآن همه لبخندجداکرده. وقتی بچه بودم مادرم بوی بهارنارنج میدادوچقدرچشمهایش زیبابود. آنوقتهابااینکه کوچک بودم درخیابان گم نمیشدم اماحالاگاهی وقتهاخودم راهم گم میکنم. درزمانه ای که آتش رانمادکفرمیدانندبه پروانه شدن می اندیشم. روشن تر از خاموشي چراغي نديدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم. ساکن سرای سکوت شدم و صدره ی صابری در پوشیدم. مرغی گشتم ; چشم او،از یگانگی، پر او،از همیشگی در هوای بی چگونگی می پریدم. کاسه ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد از تشنگی او سیراب نشدم. بایزید بسطامی قرن سوم هجری به مناسبت روز پدر ، تقديم به همه پدران زحمتكش و مهربان مخصوصا آقاجون بي همتا و با صفاي خودم
بي هيچ آلايشي…
حتي بي هيچ آرايشي !
او خواست که من زن باشم …
که بدوش بکشم،بار تو را که مردي !
و به رويت نياورم که از تو قويترم …
آري من زنم…
او خواست که من زن باشم …
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد …
عشق خواهم ورزيد …
به مردانگي ات خواهم باليد …
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد …
پشتيبانت خواهم بود … و تو …
مرد بمان!
اين راز را که من مرد ترم
به هيچ کس نخواهم گفت!

کاش چون پاییز، خاموش و ملال انگیز بودم
آفتاب دیدگانم سرد میشد،
اسمان سینه ام پر درد میشد
اشکهایم همچو باران، دامنم را رنگ میزد
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
در کنارم قلب عاشق شعله میزد،
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من، همچو آوای نسیم پر شکسته،
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پشت سر، آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام، منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم

قصه ای دور اجاقی ساده بود
شب که میشد نقش ها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
گفتنیها کم نیست،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
بیسبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدانها اینک اندازه ما میخوانیم
ما به اندازه ما میبینیم
ما به اندازه ما میچینیم
ما به اندازه ما میروییم
من و تو
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که میباید با هم باشیم
من و تو
من و تو
گفتنیها کم نیست...
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
سالهای گرم برفی زودآب شد.
پدربزرگ ازخاطرات کودکی میگفت وماحسرت میخوردیم.
ماازآن سالهای شیرین میگوییم وکودکانمان حسرت میخورند.
آن روزهایک دنیافامیل داشتیم وحال دردهکده ام کسی مرانمیشناسد.
کاش هرگز بزرگ نمیشدم یادست کم آدمهابزرگ نمیشدند.
وقتی بچه بودم کسی به جهنم نمی رفت.
مادران همه ی آدمهارابه بهشت راه میدادند.
شایدپریدن دریچه ای باشدبه لبخند ی قدیمی... 
شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود
در گوشه اتـــاق فرو رفته در ســـکوت
رویای عمــر رفتــه مرا پیـــش دیده بود
درعــــالم خیال به چشــــم آمدم پــــدر
موی ســـــیاه او شده بود اندکی سپــید
گویی سپیــده از افــق شب دمیــده بود
یاد آمـــدم که در دل شب ها هـــزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشــیده بود
از خود برون شدم به تماشـــای روی او
كی لــذت وصــال بدین حد رسیــده بود
چون مـــــــحو شد خیال پدر از نظر مرا
اشـــکی به روی گونه زردم چکیده بود...
| Design By : Mihantheme |



